تبليغاتX
شااااااااااااااید که آینده از آن ما!!!
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه نمی بینی نشسته گلوله تو سینه؟!
چقدر این روزهام شبیه روزهای قبل دانشگاهه، روزهای شیرینی که من، من بودم نه انعکاس علایق ۵نفر آدمی که حداقل با من خیلی تفاوت داشتن.

دیگه به خیلی چیزهایی که دوست ندارم فکر نمی کنم حداقل حالا اگه خوشحال نباشم خودم هستم. چقدر حضورت بهم آرامش می ده زینب و حالا با وجودی که همون آدم هستم که تمام روز باید انتقادهای دیگران رو می شنیدم کسی هست که گاهی بهم بگه این کارت خیلی احمقانه است گاهی بگه اصلا حرفت رو قبول ندارم اما گاهی این جمله رو ازش بشنوی: "آره خوب حق با تو"

برام مهم نیست همیشه تأیید بشنوم اما وقتی فقط انتقاد می شنوی دچار دوگانگی می شی فگر می کنی که یعنی واقعا ممکنه که من همه کارهام غلط باشه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 9:59  توسط یه آدم | 
حالا دیگه از خونه ام متنفر که نیستم هیچ وقتی سر کار می آم دلم هم براش تنگ می شه! دیگه از خلوت اون خونه فراری نیستم و دوست ندارم غروب که از سر کار می رم برم قدم بزنم بعد یه کافه و شب هم یکی رو پیدا کنم که یا بریم بام تهران یا خونه ی دوستی کسی که وقتی می آم خونه فقط خواب باشه و بیدار که شدم دوباره شرکت.

من با شمع های خونم با اون تازه وارد به خونم دیگه با هم بهترین لحظه ها رو داریم...

هنوز ساعت ۹:۲۰ دقیقه نشده که من دلم می خواد از شرکت بپیچم برم خونه شمع هامو روشن کنم و از آرامش خوب خونه ام با تمام وجود لذت ببرم٬ خدایا همیشه درهای جدیدی بذار که با عبور ازشون روزمرگی مزخرف این دنیا رو تغییر بدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:25  توسط یه آدم | 
دوباره حالم خوب شده! من حالا گاهی احساس می کنم دوباره نگین سال ۸۳ شدم٬ از علامه بذم نمی آد اما من رو از خودم دور کرد. شاید الان خیلی ها احساس می کنند من از خودم دورم چون من رو توی بازه ی ۸۳ تا ۸۸ شناختن شایدم قبل اش می شناختن اما فکر می کردن چون ۱۹ تا ۲۴ سالگی من توی این بازه ی زمانی بوده شخصیت اصلی من توی این سن شکل گرفته اما خودم احساسم چیز دیگه ایِ!

امیدوارم من درست فکر کنم نه اونها چون زندگی این روزهام بیشتر از اون ۵ سال بهم لذت می ده...

من صبرم خیلی زیاد نبود اما کم هم نبود از خیلی ها بیشتر بود٬ صبورتری آدم دنیا نبودم اما نگین ۸۳ تا ۸۸ هم نبودم! گاهی که به وضعیت ایران فعلی نگاه می کنم و نا امید می شم به خودم می خندم و گاهی هم تشر می زنم که تو یه آدمی و اراده اتفاقات زندگی ات تا حد زیادی دست خودته٬ ۵ سال طول کشید تا به حدی برسی که بتونی کمی رفتارهای خودت رو مدیریت کنی چه برسه به مملکتی که سرنوشت دست ۷۰ میلیون آدم رنگ و وارنگِ و اضافه بر همه اونها حکومت٬ سیاست٬ نفت٬ خاورمیانه٬ خواست ابرقدرت ها٬ مهاجرها و... تحمل ام زیادتر شده حالا دیگه از اینکه خرداد ۸۹ اتفاق شگفت انگیزی نیافتاد کمتر ناامیدم گاهی خجالت می کشم از آدم هایی که هزینه های گزافی بابت رشد شخصیت "ایران" دادن اما به خودم می گم خوب توی آدم ۵ سال (حداقل) از زندگی ات خیلی لحظه ها رو از دست دادی٬ لحظه های عاشقی٬ آرامش و...

لحظه هایی که تو بابت این رشد خرابشون کردی و از دست شون دادی آدم هایی هستند که بابت رشد ایران تباه می شن و از دست می رن٬ نگاهم غیرانسانی نیست شاید اگه همین فردا خودم هم یکی از اون آدم ها باشم دیگه کمتر نگاه پوچ می کنم. به خودم نمی گم عمرت رو دادی اما کو نتیجه؟!

نگاهم اینطور می شه که همونطوری که تو از نگرانی اتفاقات دانشگاه و حکمی که قرار بود ۱۸ فروردین بهت ابلاغ بشه لحظه های نوروز ۸۶ رو فدا کردی فدا می شی تا زندگی این خاک مثل ۲۰ مهر ۱۳۸۹ تو بشه٬ اون لحظه ها هم مثل تو و همه آدمهای این دوران ایران جرم شون اینه که توی دوران گذار زندگی تو قرار گرفتند.

امروز بعد حدود ۵ سال احساس کردم زندگی رو دوست دارم و مثل تمام ثانیه های ۵ سال گذشته وقتی از خیابون رد می شم آرزوی اینو ندارم که یه راننده ی ناشی با سرعت زیاد هول بشه و من رو راحت کنه امروز از پیاده روهای هفت تیر  راه رفتم و باز هم مثل روزهای قبل از این ۵ سال عاشقانه هوای پاییز رو نفس کشیدم و به یاد مازیار عاشقانه به ماه نگاه کردم و بر خلاف اون ۵ سال به عشق شامی که مامان آماده کرده تو خیابون چیزی نخوردم٬ خدا کنه بتونم تثبیت بشم...

بیست مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و نه

ساعت ۱۹:۲۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:37  توسط یه آدم | 
دیشب زیر دوش داشتم به این فکر می کردم که وضع بوروکراسی خدا از مملکت من هم بدتره! به ۲۵ سالی که از زندگی ام گذشته نگاه کردم همیشه فرآیند اجابت خدا بین ۳ تا ۵ سال طول کشیده حداقل واسه دعاهای من :) این شد که چند وقتیه تصمیم گرفتم خودم وارد عمل شم و هر چی می خوام رو تلاش کنم که به دست بیارم به قول مامانم:

هرکه و طما تو بمونه روَ شوور بکه بیوه نمونه!

(هرکس بخواد منتظر تو بمونه همون بهتره بره شوهر کنه که بیوه نمونه:))

دقیقا همه اتفاقایی که واسه من می افته وقتی بررسی می کنم می بینم چیزهاییه که ۲و۳ سال پیش آرزوشو داشتم.

احتمالا فقط رسیدن درخواست کتبی آرزوی من توسط حوری های مهربون به خدا ۱ سالی طول می کشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 12:2  توسط یه آدم | 
اوضاع زندگی ام خیلی بهتر شده احساس می کنم آرامش دارم حالا واقعا فکر می کنم کسی هست که بفهمه من آدم ام٬ یه موقع به خودم می گم شاید خودتو گول زدی بعد دوباره می گم خوب خودتو گول زده باشی به خودم می گم بر فرض محال چی می شه مگه این همه آدم ها گولت می زنن یه بارم خودت اونم گول بخوری و این همه لذت ارزششو داره!

به هر حال گاهی فکر می کنم من سهم ام رو گرفتم تو یه بازه ی زمانی که خیلی دلم گرفته بود و احساس می کردم فقط آدم های ظاهر ساز مورد علاقه و محبت دوستان و اطرافیانن چند نفر از آدم های خوب اطراف ام لطفشون رو بهم نشون دادن. حس خوبی دارم :)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 8:48  توسط یه آدم | 
یه عصر تابستونی٬ هوایی که دیگه داره رو به خنکی میره٬ ترافیک خفیف٬ کارهای روتین شرکت٬ گرسنگی اجباریِ اسلامی٬ من و یه دنیا فکر و خیال...

موزیک گوش می دم و سعی می کنم از همه فکرهام فرار کنم٬ چند ماهی هست که سعی می کنم مثل همه ی مصرف کننده های فرهنگ و فرصت نه به چیزی فکر کنم نه خبری بخونم که دوباره تکونم بده نه با کسی راجع به مشکلات حرف بزنم که من و یاد دغدغه هام بندازه. احمقانه ترین نوع فرار! اما فرار از خبر این روزها تخیل محسوب میشه چون وقتی تولد دوستیه که خط اش قطع شده و شماره جدیدشو نداری مجبوری بری فیس بوک و اونوقته که آهن ربای لینک های زیادی چشمتو جذب خودش میکنه و از بد روزگار می رسی به لینکی که خبر افزایش حکم مهدیه گلرو رو می ده و تو توی کمتر از ۵دقیقه تمام فروردین ۸۶ تا تیر ۸۸ رو مرور می کنی و لحظه هایی رو یادت می آد که با همین آدم هایی که الان هر کدوم یه بلایی سرشون اومده گذروندی.

باید اعتراف کنم از روزی که خبرو خوندم خیلی سعی کردم به دلایل زیادی که اکثر نزدیکان می دونن چیزی راجع بهش ننویسم اما نشد فارغ از نظرات شخصی دارم دیوونه شدم از اون روز که دیدم بین عاشقانه ترین لحظاتمون باید یه دیوار باشه و ما باز هم سر پاییم.

این جور موقع چی می شه گفت جز اینکه:

شاااااااااااید که آینده از آن ما!!! 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 15:55  توسط یه آدم | 
۹ روز مانده به روز جذاب تولدم! می دونم که همه خوشحالید...
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:25  توسط یه آدم | 
یا من تحملم کمه یا شماها گند زدید خیلی حااااالم از این رفاقت ها به هم می خوره! یک مشت هرزه بی اعتقادید!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:16  توسط یه آدم | 
سلام بعد یه عمر دوری از دنیای اینترنت! :) ۲ تا دوست عزیز که اسمشون رو ننوشتن که بفهمم کی هستند لطف کردن کامنت گذاشتن

در جواب هر دو باید بگم:

دنیای این روزهای من درگیر تنهایی شده...

هر چند منظور داریوش تنهایی عاطفی اما من تنهایی کلی منظورمه و

این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 20:29  توسط یه آدم | 
صاعقه شوویی ده حونه زم و در/ رک رکم بی د پا تا فرق سر/ لیوه ای دیم پا تشی کور و کلیز/ هه می گت تش بو بلیز تش بو بلیز/ بو بلیز تا وات بیام تا ته خدا/ ها موهونم مووره ای وا نی خدا/ جاش دونم ها کجا نی می زنه/ کس چی مه نوونه خدا کی می زنه/ کس چی مه نوونه خدا کی می زنه...

وقتی درویشی می میره بی صدا/ پرس پویه اش گرم گرمه ته خدا/ هرکی گوش بیره خدا نی میزنه/ دل ز بیمش رنگ وی وی می زنه/ دل ز بیمش رنگ وی وی میزنه/ وی وی وی وی وی وی وی وی...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:3  توسط یه آدم | 
باز هم اومدم بنویسم و همه چیزهایی که تو ذهنم بود انگار تو یه لحظه پاک شد!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:29  توسط یه آدم | 

شعری از زیبا کرباسی

کجای باران را بگیریم نریزد
اشکی برای این گاز های اشک آور نمانده برادر
خونی برای ریختگی در جوبهای جنوب کمی شرق
آیین مرده خوری دراجرای شهری
نعش های باد کرده ی ته "استخر شاه" شاهدند
مرده های ما را بالا کشیده اند
و خبر همیشه ی لال مونی لای خبر گیر
و خبر گیر خبردار میدهد با هر آروغ که میزند بوی خون
مثل ابری پاره می شود چرت خیابان مدام از راه بندان و بگیر و ببند
گریه ام ضجه تر از این حرف هاست
و شبیخون تر از این شب ها اذان صبح ماست
حرف طفره می رود از راه پیمایی می دود دونده ست
شکستنش در صدا جیغ و اوجش اوووف کشنده ست
من ما
ما ایران
با همه ی جنب و اضلاعش
ما زخم
زخم خانگی
من ما
ما مردمیم و دمیم و رام دارام دارام
طبل و توپمان پر
دستمان خالی از تفنگ گلوی پر گلوله ی ماست
من ما
ما ایران
ما زخم
زخم خانگی
و همیشگی خیانت از کسب و کار و بازار و دار
غل غل در این غلغله بی کاری کاری تر از این حرف هاست
کجایش را بگیریم نریزد
اشکی برای این گاز های اشک آور نمانده برادر
خون ما را به لوله های گاز بسته اند
غل غل خون جوشیده برای صبحانه ی فردا
این جانب ایران
صدای انقلاب:
........... اُنقلاب.........اِنقلاب
اِنقیلاب ........ اَنگلاب..........اَنجلاب
.......... اِنگلّاب.........اینگییییلاب
اینگیلاب........... اِنقلاب

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:26  توسط یه آدم | 
اگه حال داشتم امروز افطار رو کنار خانواده های زندانی ها خواهم بود٬ می رم کنار دیوار اوین شاید روزی هم ما اون ور باشیم بهتره به این دیوار عادت کنیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:48  توسط یه آدم | 
در حالی که قهرمانانی مثل علی کریمی، مهدی مهدوی کیا، حسین کعبی و بقیه، با پوشیدن دستبند سبز جان و موقعیت کاری خودشونو به خطر میندازن این آقایون در مجلس مهمانی آدمکشها حاضر میشن و به همین راحتی هموطنانی که خونشون ریخته شدرو فراموش میکنن. لطفا اسم و قیافهٔ این آقایون رو از یاد نبرید:

حسین رضازاده
احمد نجفی
حمد صالح علا
محمدرضا شریفینیا
جهانگیر الماسی
داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)
اقبال واحدی : مجری تلویزیون
مجید مظفری
فرج الله سلحشور
افشین قطبی سرمربی تیم «ملی» ایران
جمال شورجه
آرش مجیدی
محمد مایلی کهن
جواد شمقدری
مسعود ده نمکی
احمدرضا معتمدی
رحیم پورازغدی

البته آغوش ملت به روی خطاکاران همیشه بازه
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:31  توسط یه آدم | 
هیچوقت کاری رو که آرامش تون رو ازتون می گیره انجام ندید٬ خوااااااااهش می کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:33  توسط یه آدم | 
I teach at a NYC high school, and recently one student stood up to our very intimidating principal, (something that almost never happens). When he did not get permission for what he intended another student said “Let’s go Iranian on him.” By that he meant organize a protest. And so now they “IRAN” anything they want to change. So it has become a verb now and to “Iran” the situation is to stand up to authority, well at least here in this corner of the universe. And it is a huge bonus for me because I cannot usually get them to even pay attention to another part of the world.

Point being, even these students who get very small amounts of news equate “Iranian” with bravery and I completely agree, and wish I had that kind of intestinal fortitude.
You have our greatest admiration and respect!

من دبير يکی از دبيرستان های نيويورک هستم، چند روز پيش يکی از دانش آموزان دبيرستان ما در اقدامی نادر بر سر موضوعی رودروی مدير ترسناک مدرسه ايستاد و وقتی نتوانست به خواسته اش برسد، يکی ديگر از دانش آموزان به او گفت «بيا به روش ايرانيها با او برخورد کنيم.» و منظورش اين بود که بيا در مقابلش اعتراضی را سازماندهی کنيم. به همين سياق الان آنها هر چيزی را که قصد تغييرش را دارند «ايران»ش می کنند و کلمة «ايران کردن»- دست کم در اين گوشه از جهان- به معنی« ايستادگی در برابر قدرت» به عنوان يک فعل درآمده است. اين تحول برای من- به عنوان يک دبير- بسيار مثبت و اميدوارکننده است چرا که به سختی می توانم دانش آموزانم را وادار کنم که به آنچه در جاهای ديگر دنيا اتفاق می افتد توجّه کنند.
نکته اينجاست که حتّی اين دانش آموزان که به خيلی کم اخبار را دنبال می کنند کلمة «ايرانی» را مترادف با شجاعت می دانند و من هم شخصاً با آنان موافقم و آرزو داشتم که از اين ميزان پايمردی برخوردار بودم و نهايت تحسين و احترام خود را نسبت به مردم ايران ابراز می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:7  توسط یه آدم | 
حضرات آیات عظام مکارم شیرازی و صافی گلپایگانی.

رونوشت: آیات عظام سیستانی، منتظری، موسوی اردبیلی و صانعی

سلام بر شما.

مطمئنا از حوادث دردناکی که اخیرا در تهران و سایر شهرها بوقوع پیوست مطلعید. حتما می دانید پاسخ اعتراضات رای دهنگانی که فکر می کنند از آرایشان صیانت نشده چگونه داده شده است.

متاسفانه در این نظامی که "مقدس" نامیده می شود قوه قضاییه قدرت و یا اراده آن را ندارد که به داد این مردم برسد. افرادی خشن و بی اعتنا به هرگونه معیارهای انسانی مردم را در خیابان ها مورد ضرب و شتم های وحشیانه قرار می دهند و به فجیع ترین وضع به قتل می رسانند. هیچکس هم نیست آن ها را به پای میز محاکمه بکشاند و عدالت را در مورد آن ها اجرا کند. فکر می کنید تا چه مدت این نظامی که آن را اسلامی و مقدس می نامند، می تواند با این وضع دوام آورد و با نصرت بالرعب بر مردم حکومت کند؟

خبرهای دردناکی از تعرض جنسی و قتل یک بانوی بازداشت شده شنیده شده است. شایسته است زیارت رجب خود را خلاصه تر برگزار کنید. از مشهد به تهران بیایید و پیگیر فقط همین یک مورد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:50  توسط یه آدم | 

حامیان سوء استفاده از دین برای نابودی فرهنگ این روزها به هر ریسمانی چنگ می زنند؛ یکی از مهمترین این ریسمان ها نوشتن رنج نامه و مظلوم نمایی برای ان دسته از ایرانی هایی است که اصولا عاشق غم بوده و از زبان هر کسی حتی یک قاتل هم وقتی چند جمله از این دست بشنوند می گویند: "بیچاره... حق دارد خوب" و از این دست حرف های عجیب و بدون فکر

اما من به عنوان یک ایرانی همانطور که در مطلب قبل گفتم، قدرت نامه می نویسم چون نیازی نمی بینم که از احساساتی کردن مردم و جداکردن آن ها از عقل و درک و منطق سودی ببرم

من، که بهتر بگم ما قدرتمند هستیم چون وقتی در فیس بوک،360،ایمیل هامون صحبتی از حضور در کنار هم می زنیم همه ی نیروهای مخلص! به خیابان ها می ریزند که مواظب باشند من و دوستانم به امنیت ملی ضربه ای نزنیم

نیروهای مخلص! از همین جا به شما اعلام می کنم باید بگویم که ارزش امنیت ملی در نظر من و یارانم میلیون ها برابر شماست که امنیت ملی برای شما کالایی است که در ازای دریافت دلارهای نفتی نه تنها از آن دفاع نمی کنید که...

امنیت ملی کجای دغدغه ی شماست؟! آن جا که هم رزمتان رئیس جمهور منتخب! حداقل سهم را از دریای خزر در طول تاریخ برای ایران به دست می آورد؟! یا آنجا که خلیج فارس را تقدیم می کند...؟! امنیت ملی واژه ایست که شما نفهمیده اید، امنیت ملی در مقابل کشورهای دیگر مطرح می شود نه مردم یک کشور و البته شاید می خواهید بگویید که من،نوید،نگار،مامانم و... بیگانه ایم برای این خاک؟!!! از شما بعید نیست اما راحتتان کنم، علاقه شما به رهبرانتان تابعی از چند متغیر است:

-پول دریافتی از آن ها

-سهمیه حضور در دانشگاه ها

-به دست آوردن دختران آن ها

-گرفتن پست های بالا و مواردی از این دست

من به خودم نوید می دهم و به شما اخطار:

پول نفت دارد تمام می شود حتی اگر 50 سال طول بکشد، تمام می شود؛ تا کی حوصله درس خواندن دارید سن تان بالا می رود و سهمیه دانشگاه هم منتفی است؛ بالاخره از تجاوز به دختران شریف این خاک در پاسگاه ها و زندان ها خسته خواهید شد هر کسی توانی دارد! می ماند پست مدیریتی... نادانان کوته نگر زنجیره ی مدیریتی اطراف احمدی نژاد را نگاه کنید، به نظرتان بعد از باجناق ها و باجناق های داماد و پدرشوهرهای دختران و برادرزن های نوه و... اینگونه اشخاص نوبت شما حدود چه پستی است؟! اگر منطقی نگاه کنید و بجای کشتن پسران این نسل و تجاوز به دخترانشان تلاش کنید٬ این پست ها بدون اینکه شرمنده باشید هم قابل دسترسی است.

اما من می گویم از انگیزه ام و انگیزه ی هزاران نفر از این اغتشاشگران:

-من دردم می گیرد وقتی قبر کوروش که مظهر من در جهان و تاریخ است زیر آب می رود تا باز هم تابستان همان سال در تمام کشور حتی به قیمت پاک شدن بخشی از تاریخمان قطعی آب داشته باشیم

-من دردم می گیرد وقتی دوستم بخاطر کوتاهی مانتویش به پاسگاه وزرا می رود و آنجا دست مالیش می کنند

-من دردم می گیرد وقتی که بخاطر پایین آمدن سطح علمی دانشگاه ها اعتراض می کنم و به من می گویید از نبودن خانه ی عفاف ناراحتی؟!

-من دردم می گیرد وقتی چادری های لزبین دانشکده رئیس حراست را مجبور می کند از آنها عذرخواهی کند

-من دردم می گیرد وقتی رئیس خوابگاه به دوستم می گوید اگر به اتاقم بیایی پرونده ی سیاسی ات را بی خیال می شویم

-من دردم می گیرد از این که دختر چادری زیبا را در پارک ساعی در حال هم آغوشی با پسرک می بینم و عصر همان دختر بابت موهای پریشانم که از بی حال دورم ریخته تذکر می دهد

-من دردم می گیرد وقتی همسایه ام خانه اش را مأمن زن های صیغه ای شوهرش می کند

-من دردم می گیرد وقتی می بینم تمام فحش های ناجور به زن ها بر می گردد

-من دردم می گیرد وقتی پسر عمه ام برای استخدام ریش می گذارد

-من دردم می گیرد وقتی یک فرد دیپلمه مرا از ادامه تحصیل محروم می کند

-من خیلی دردها دارم که حوصله همه سر می رود اگر بگویم و درد بقیه را هم بیشتر می کنم...

می بینی بسیجی من چقدر درد در دلم دارم؟! می بینی دردهام انقدر زیاد هست که تا برطرف شدن اش از دست من و ما خلاص نمی شوید، امیدوارم به نوشته هام دقت کرده باشی بسیجی تفاوت انگیزه ی حضور من و تو باعث می شود که عمر حضور من هزاران برابر تو خواهد بود و این قدرت ما را نشان می دهد. به سرکوب ما امید نبند، عمر انگیزه های تو حداکثر تا ته کشیدن تمام نفت ماست که 50سال پیش بینی شده اما عمر انگیزه های من به درازای تاریخ انسانیت است پس همین الان دور بزن و برگرد به راه انسانیت، هیچ وقت برای جبران دیر نیست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:2  توسط یه آدم | 
افتخار می کنم که یک نماز اولی هستم چون من به کارکردگرایی اعتقاد دارم و هر چیزی رو با کارکردش می پذیرم اگر نماز می تونه صدای من رو به دنیا برسونه بذار برسونه... فردا مفصل اش رو می نویسم. اما همین و بگم که شما سرلشکر رنج نامه بنویس چون مجبوری از مظلوم نمایی استفاده کنی و هیچ قدرتی نداری اما من٬ ایرانی شریف خودم رو قدرتمند می دونم و قدرت نامه می نویسم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:39  توسط یه آدم | 

"میرحسین از مردم جا ماند. او نمی تواند از چارچوب نظام خارج شود. باید به دنبال رهبری دیگر بگردیم". اینها گزاره هایی است که این روزها زمزمه هایش شنیده می شود. اما مفهوم این گزاره ها چیست؟ آیا این گزاره ها کمکی به جنبش سبز ایران خواهند کرد؟

روی هر گزاره یی که تأمل کنی، خود گزاره به تو می گوید که بر اساس چه اندیشه ی راهنمایی ساخته شده و چه هدفی را دنبال می کند. ذهنی که این گزاره ها را ساخته، منتظر یک "پیشوا" است و همه را نیز منتظر پیشوا می بیند و فرض کرده است که میرحسین نیز می خواهد نقش آن پیشوا را ایفا کند. هدف این ذهن از ساختن این گزاره ها، این است که فرصت پیشوا شدن را از میرحسین بگیرد. احتمالاً بدین منظور که خودش و یا افراد و گروههای مورد علاقه اش این نقش را برعهده بگیرند.

اما آیا میرحسین ادعای پیشوا شدن دارد؟ او هرگز کوچکترین تلاشی نکرده تا نقش پیشوا را بازی کند و لحن بیانیه ی شماره ی 9 او (که در واقع مانیفست سیاسی اوست) نشانگر این است که خود را یکی از اعضای جنبش می داند، و نه پیشوای آن. او می گوید: " اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن (دولت) را نمی‌پذیرد". و خطاب به مردم، مدام از لفظ "ما" استفاده کرده. "ما با هم این راه را آمدیم" یا "ما با هم چنین کردیم  و چنان کردیم". نه تنها این، بلکه میرحسین اساساً اعتقادی ندارد که مردم نیازمند پیشوا باشند.  در همین بیانیه، مردم را دعوت می کند که روی خلاقیت و ابتکار خود تکیه کنند و رهبری خود را به دست بگیرند و منتظر پیشوا نباشند: " دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی". این همه زیبایی در اندیشه ی راهنمای میرحسین را مقایسه کنید با ذهنی که گزاره های ابتدای متن را ساخته است. ذهنی که معتاد به زور و معتاد به پیشواست.

نباید فراموش کرد که میرحسین، پیشوای ما نیست. بلکه یکی از اعضای جنبش سبز ایران است. البته نه یک عضو معمولی. میرحسین هم مثل ندا آقا سلطان، جزو نمادهای این جنبش است. آن نقش تاریخی که میرحسین برای شکلگیری این جنبش ایفا کرد، قابل تردید نیست. کسی نمی تواند انکار کند که دو-سه ماه قبل از برگزاری انتخابات، جو عمومی جامعه ی ایران یک جو افسرده و سردر لاک فروبرده و گریزان از سیاست بود. هیچ کس پیش بینی نمی کرد که در آینده ی نزدیک، جنبشی سیاسی یا اجتماعی، حتا در  ابعاد یک هزارم آنچه دیدیم، در ایران شکل بگیرد. یادم هست اولین روزهایی که برای تبلیغ میرحسین به خیابان می رفتیم، این جو رخوت و ناامیدی و روزمرگی را می دیدیم. همه می گفتند: "ای بابا حوصله داری؟ زندگی ت رو بکن به ما چه که کی می آد و کی می ره؟ شما هم علافید بابا سر کارتون گذاشته اند". اما میرحسین با دو ابزار، این جو را تغییر داد:

اول: میرحسین به یک تضاد تاریخی در ایران پی برده بود: تضاد دروغ-حقیقت. این تضادی است که ریشه در اعماق تاریخ و فرهنگ ما دارد. داریوش در کتیبه ی معروف خود نوشته: خدایا این سرزمین را از دروغ و قحطی نجات بده. یعنی ذهن ایرانی دو دشمن بزرگ برای خود متصور بوده:  قحطی و دروغ.  هرودوت نیز در تاریخ خود مهمترین صفتی که برای ایرانیان برمی شمرد این است که حقیقت را می پرستند و از هیچ چیز به اندازه دروغ بیزار نیستند و هیچ گناهی را بالاتر از دروغ نمی دانند. این تضادی است که در ناخودآگاه جمعی ایرانیان شکل گرفته و باعث قیامهای بی شمار در طول تاریخ این سرزمین شده است. قیامهایی که در دوران معاصر نیز ادامه یافت و درهمین  قرن اخیر، چند نوبتش را سراغ داریم که از این بابت گمان نمی کنم کشوری به پای ما برسد. میرحسین هوشمندانه این را دریافت و امیدوار بود با مطرح کردن این تضاد، دوباره تلنگری به ناخودآگاهی جمعی ایرانیان وارد شود و جنبشی دیگر رقم بخورد.

دوم: میرحسین می دانست که صرف طرح این تضاد کافی نیست بلکه ایستادگی و صلابت لازم است تا مردم امیدشان را بازبیابند و تصمیم به جنبش بگیرند. در ناخودآگاه ایرانیان، کسی مثل رستم هست که می گفت: "که گفتت برو دست رستم ببند؟/ نبندد مرا دست، چرخ بلند". کسی که نمی ترسد و سازش نمی کند و "حقیقت" را به پای "مصلحت" قربانی نمی کند. این استقامت و شجاعت را نیز ایرانیان در قامت میرحسین دیدند. مثلاً زمانی که در مناظره ها، احمدی نژاد را "دروغگو" خطاب کرد و با شوروحرارت خاصی گفت: "من یک فرد انقلابی هستم و از او نمی ترسم".

تاریخ گواهی می دهد که میرحسین خطا نکرده بود و این راه، به نتیجه رسید. اما نقش میرحسین در شکل گیری جنبش، به قبل از انتخابات محدود نمی شود. پس از انتخابات نیز او همین هوشیاری و همین استقامت را از خود نشان داد. بعنوان مثال اگر تحت فشارهای فراوان حاضر می شد که نماینده یی به شورای نگهبان بفرستد، حتا در صورت نپذیرفتن نتیجه ی انتخابات، ضربه ی مهلکی به جنبش سبز وارد می کرد. اما او مقاومت کرد و گفت شورایی که بی طرف نیست نمی تواند به شکایات ما رسیدگی کند. اقدام مهم دیگری که میرحسین انجام داد، برگزاری تجمع 25 خرداد بود. این تجمع بسیار حیاتی بود به دلیل این که هیچ کس، نه در داخل و نه در خارج از نظام، تصور نمی کرد که میرحسین چنین کاری انجام دهد بنابراین کسی برای مقابله با آن آماده نبود و احمدی نژاد به راستی غافلگیر شد. این غافلگیری سبب احساس همبستگی و ریختن ترس معترضین شد و تمام این عوامل دست به دست هم داد تا تجمعات میلیونی به مدت سه روز دیگر هم ادامه پیدا کند. روز چهارم هم جمعه بود و تازه سرکوبها از روز شنبه (یعنی سی خرداد) آغاز شد که دیگر خیلی دیر بود و جنبش در تمام جهان غوغایی ایجاد کرده بود و همبستگی و امید در میان مردم زیادتر از آن شده بود که به راحتی قابل سرکوب باشد. یک نکته ی مهم درباره تجمع 25 خرداد، این است که میرحسین آن را بدون مجوز وزارت کشور و صرفاً با استناد به اصل 27 قانون اساسی برگزار کرد. متاسفانه این اقدام او سانسور شده و به دروغ این گونه القا شده که میرحسین به دنبال مجوز از وزارت کشور دولت نامشروع احمدی نژاد است.

برای همین است که می گویم میرحسین، یکی از نمادهای جنبش سبز ایران است. برای این که هیچ کس در شکل گیری این جنبش تا این اندازه نقش نداشته است. فراموش نکنیم. میرحسین پیشوای ما نیست، در کنار ماست. میرحسین یکی از ماست و اتفاقاً خیلی هم برایمان عزیز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:39  توسط یه آدم | 

در روز **۱۷** تير، خبرگزاری سبز ايران *

محسن مخملباف، فيلمساز سرشناس ايرانی بدعوت پارلمان اروپا در نشست نمايندگان
کشورهای مختلف اروپائی حضور يافت و در باره آخرين تحولات ايران باآنها گفت وگو
کرد.
در اين جلسه که روز چهارشنبه ۸ جولای – ۱۷ تير- يک روز زودتر از جلسه عمومی
پارلمان اروپا تشکيل شده بود، محسن مخملباف طی سخنانی از جمله گفت:" خامنه ای و
احمدی نژاد مردم ايران رابه گروگان گرفته اند ."
بعد از پايان سخنان مخملباف که با استقبال گرم نمايندگان کشورهای اروپائی روبرو
شد، د رجلسه پرسش و پاسخی که دو ساعت طول کشيد در باره مسا ئل ايران بحث و گفت
وگو صورت گرفت.
به گزارش خبرنگار" خبرگزاری سبز ايران" نماينده جمهوری اسلامی که برای شرکت در
اين جلسه دعوت شده بود، از شرکت د رجلسه خودداری کرد.

بنا بر همين گزارش ، حاضران د رجلسه بدفعات از سخنان محسن مخمبلاف با زدن دست
استقبال کردند. بسياری از آنها با خبرنگار" خبرگزاری سبز" گفتند که درانجام
تقلب شگقت در انتخابات رياست جمهوری ترديدی نيست و بر ضرورت تحريم کودتا گران
انتخاباتی توسط پارلمان اروپا تاکيد کردند.
متن سخنان محسن مخملباف که د راختيار خبر گزاری سبز ايران قرارگرفته باين شرح
است:

خانم ها و آقايان. نمايندگان محترم

من به عنوان يک ايرانی ، يک هنرمند و نماينده مردمی که به خاطر دمکراسی در
ايران کشته می شوند در اين جا حضور دارم تا از شما بپرسم:

"
اگر سرنشينان هواپيمايی توسط يک هواپيما ربا به گروگان گرفته شوند، آيا دولت
های جهان هواپيما ربا را به رسميت می شناسند يا مسافران گروگان گرفته شده را؟
آيا ملت ها و دولت های جهان اعلام خواهند کرد که اين يک مسئله داخلی است بين
مسافران و هواپيما ربا و يا آن که برای نجات مسافران اقدام خواهند کرد؟
ما ملت ايران امروز توسط دولت احمدی نژاد و خامنه ای به گروگان گرفته شده ايم.و
از شما ملت ها و دولت های جهان می خواهيم گروگانگيران ما را به رسميت نشناسيد."

احمدی نژاد تنها کودتايی عليه دمکراسی در ايران نيست. او در قدم بعدی صلح جهان
را به مخاطره می اندازد. اگر امروز کشتار مردم ايران را بر او ببخشيد،فردا با
کشتار مردم جهان توسط او چه خواهيد کرد؟

تصور نکنيد که جنبش مردم ايران با سرکوب ،کشتار، زندان وشکنجه به پايان
رسيد.جنبش ما عليه دولت کودتا، ديگر بخشی از زندگی روزمره مردم ما شده است. شما
خواهيد ديد که مردم ايران با مخالفت مدنی خود و با مبارزات غيرخشونت آميز خود
اين دولت را در نهايت ساقط خواهند کرد.

شما می دانيد که: ده ها نفر را کشته اند.هزاران نفر را دستگير و شکنجه کرده
اند.و خبرنگاران حتی خبرنگاران خارجی را دستگير کرده اند. رجال سياسی معترض به
تقلب و ديکتاتوری را دستگير کرده اند، حتی به کارمندان محلی سفارتخانه ها که
کارشان همان است که کارمندان سفارت خانه های جمهوری اسلامی رحم نکرده و آن ها
را دستگير کرده اند.

هر کس با يک راديو و يا تلويزيون، يا نماينده يک رسانه غيردولتی مصاحبه کند در
خطر است. مردم ايران حق دارند به جهان نگاه کنند و کسانی را که با اين دولت
کودتا همکاری می کنند و به تداومش ياری می رسانند دشمن خود بدانند. مردم ايران
نبايد فدای نفت خود شوند که تا هست و تا نياز به مصرف آن در جهان هست، دولت های
ديگر به خود حق می دهند با کليددارش مذاکره و معامله کنند.

خشمی که نسل گذشته ايرانيان از آمريکا و بريتانيا داشت به خاطر کودتای ۲۸ مرداد
و همکاری با دولت کودتايی بود. اين خشم بيش از نيم قرن مانع از آن شد که
ايرانيان با غرب دوست باشند، و به حکومت عوام فريب ايران فرصت داد با استفاده
از همين خشم بر آنان حکومت کنند و جهان متمدن را هم از يک متحد با فرهنگ محروم
کرد.

کاری نکنيم که باز هم نسل های آينده ايرانيان به همين چشم به اروپا نگاه کنند.
به مردم ايران پيام برسانيد که جهان امروز جهانی انسانی است که همه مردم جهان
از درد هم باخبرند و هيچ عاملی نمی تواند آن ها را نسبت به درد همديگر بی اعتنا
کند.

مردم ايران خود تکليف کودتاگران را روشن خواهند کرد، از دولت های اروپائی توقع
اسلحه و کمک های مادی ندارند اما اين انتظار که دولت کودتارا دوست و شريک خود
ندانند به نظر نمی رسد چندان انتظار غيرمعمولی باشد.

مردم ايران يک بند سبز به مچ خود بستند و يک شعار هم بيشتر نداشتند رای ما را
اعلام کنيد نه رای خودتان را. و به همين اتهام الان زير شکنچه و در زندانند.
آيا شما آسوده و ساکت خواهيد ماند تا با پول حاصل از فروش نفت باز هم دولت
احمدی نژاد مردم ايران را شکنجه کند و برای تمام منطقه تروريست پرورش دهد و
ديگران را با موشک تهديد کند.

سخنم را با خلاصه ای از آن چه آقای موسوی در بيانيه های خود منتشر کرده اند
ادامه می دهم.:
"
اعلام نتيجه انتخابات ايران بهت آور است. مردمی که رای داده اند خود می دانند
که به احمدی نژاد رای نداده اند. مردم ايران آگاهند و در برابر کسانی که با
تقلب روی کار بيايند تمکين نخواهند کرد. آنها ابتدا با استفاده بی حساب از
امکانات دولتی برای تبليغ احمدی نژاد کوشيدند. سپس با تقلب گسترده رای مردم را
وارونه نشان دادند. بعد با باتوم و شوک الکتريکی به جان اعضای ستاد اين جانب
افتادند. بعد به جای اجازه راه پيمائی قانونی به مردمی که احمدی نژاد را رئيس
جمهور مشروع نمی دانستند ،فضای کشور را نظامی کردند و با حالتی کودتاگونه ،با
تيراندازی در خيابان ها به صورتی دلخراش گروهی از مردم را کشتند، هزاران نفر را
زخمی، دستگير و شکنجه کردند و حتی نام و نشان شهيدان، مجروحان و بازداشت شدگان
را به خانواده های آن ها اطلاع ندادند. تمامی رسانه هايی که از طريق آنان
ارتباط اين جانب با جامعه برقرار می شد را مسدود کردند و حتی اگر کسی به نشانه
اعتراض پارچه سبزی به دست خود بست را مورد ضرب و شتم قرار دادند. آن ها از من
خواستند از حق شخصی خود بگذرم. مسئله انتخابات، مسئله شخصی من نيست و من نمی
توانم بر سر حقوق و آرای پايمال شده مردم ، معامله يا مصالحه کنم. آن چه اتفاق
افتاده است فراتر از تحميل يک دولت ناخواسته به ملت، که تحميل نوع جديدی از
زندگی سياسی بر کشور ايران است. به طور خلاصه وضعيت امروز ايران اين است:
رای های دزديده شده،
دولتی بی مشروعيت سياسی،
مردمی مورد ستم و اهانت قرار گرفته،
جوانانی زخمی و دستگير و شکنجه شده،
خون هايی به زمين ريخته شده،
قلم هايی شکسته،
روزنامه هايی بسته
و فضای امنيتی و کودتاگونه
و بی اعتمادی تلخ و گسترده مردم."

ما اعلام می کنيم که:

1- اکثريت جامعه ايران که اين جانب ميرحسين موسوی نيز يکی از آنان هستم مشروعيت
سياسی دولت ايران را نمی پذيريم. و از مردم جهان می خواهيم که همراه مردم ايران
دولت غير مشروع احمدی نژاد را به رسميت نشناسند.

2- ما خواستار جلوگيری از برخوردهای نظامی و امنيتی دولت غير مشروع ايران
هستيم. و ازملت ها و دولت های آزاد و سازمان های سياسی و مدافعان حقوق بشر در
جهان می خواهيم تا با حمايت از مردم ايران مانع از ادامه کشتار، دستگيری و
شکنجه مردمی شوند که به خاطر رای دادن برای تعيين سرنوشت خويش سرکوب می شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:45  توسط یه آدم | 
این هم از کار جدید و دوباره تو مجموعه ی یه دوست قدیمی کار کردن٬ آره خوشحال هستم اما حیف که دارم به آخر تیر نزدیک می شم و... اون قرار لعنتی! چقدر بده که آدم بخواد کاری رو انجام بده که مجبور باشه٬ بدونه که درسته اما دلش نخواد انجام بده همه چیز انجامشو تصدیق می کنه اما دل آدم؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:6  توسط یه آدم | 
باز سال نو وبهار طبیعت و دل و... وقتی نوروز می آد همه هیجان داریم انگار نه انگار که ما همون آدم های غمگینی هستیم که تو خونه با چای و دوست و غمگین ترین و عصبانی ترین آهنگ ها روزمون رو می گذروندیم و اگر هم بیرونیم داریم می دوییم که مشکلات زندگی مون رو کم کنیم. و دمت گرم بهار که انقدر عمیق ما ایرانی های فلک زده رو شاد می کنی! به قول بابام این پدرسوخته ها خیلی سعی می کنن مردم رو مجبور کنن زندگی شون رو صرف حواشی کنن اما نمی تونن تنها زمانی که تمام مغازه ها بسته است روزهای اول عیده که مردم هیجان عید دارن! و من عااااااااااااشقتم بهار که آدمو زنده می کنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:23  توسط یه آدم | 
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:33  توسط یه آدم | 

با شما آیندگانم ای جهان سازان خشنود/ای برابرهای فردا قرن ما قرنی چنین بود/قرن زندان قرن میله قرن اعدام حقیقت/قرن تن دادن به دار و قرن کشتار شهامت/قرن استعمار خاک و قرن استثمار انسان/قرن تن دادن به دار و دل بریدن از دیاران/قرن دلالان خون و قرن هم خانه فروشان/قرن ضحاکان پیر و سلطه ی افعی به دوشان

تمام قرن ها چنین است تا درک رد سالار بودن هر دیگری را بر خود به دست نیاوریم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط یه آدم | 
خدایا جای من کجای این دنیای عجیبت هست؟! نه با ...موافقم که باید زندگی رو صرف خوش گذرونی کرد٬ نه با... که میگه وای خدا ناراحت میشه کار بد نکن٬ نه با مامانم که میگه آدم نباید موهاشو رنگ روشن بزنه٬ نه با... که میگه باید انقدر پسربازی کرد تا پسرها دنبالت بدوند٬ نه با بابام که معتقده همه پسرهای خوش تیپ و خوش لباس پررو اند٬ نه با... که میگه هرکی خوشگله بی تربیت شده است٬ نه با... که به من میگه چون با پسرها فقط دوست ساده هستی خیلی بچه موندی٬نه با... که میگه مامان بابا هرچی می خوان بگن آدم باید از زندگی اش لذت ببره٬..........

من کجای معادله ات ام؟! چرا نه اون هایی که پسربازاند٬ نه آدم بزرگ ها و مامان بابا ها٬ نه آدم هایی که جامعه ما بهشون خانوم و باشخصیت می گه٬ نه دروغ گوها نه راستگوها٬ نه بچه ها نه بزرگ ها٬ هیچکس نمی فهمه همه ی آدم ها رو دوست دارم و هرکی حرف درست بزنه واسم با ارزش و قابل احترام اند و حاضرم به خاطرشون هر کاری که با اعتقادات خودم تضاد نداشته باشه رو انجام بدم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:19  توسط یه آدم | 
چقدر امتحان ترسناکه!!!! پدرم در اومد ۴تا درس بیشتر نبود اما جد و آبادمو کشید جلوی چشمم به من نخندید اما چقدر هی عوض می شم! شخصیتم علایقم و... فعلاْ اینو داشته باشید که شدیداْ عاشق فسنجون شدم! خوب جرا نگین جون چرا یه موقع بخاطر اینکه خونه خاله ات غذا فسنجون نیمرو می خوری بعد یه روز واسه فسنجون خودتو می کشی؟!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:30  توسط یه آدم | 
نوشتن هاتون رفتارهاتون حرف هاتون حالم رو به هم می زنه شد یکی بگه به به فلانی آدم بهتریه فقط عادت کردید واسه مطرح کردن خودتون از همه بد بگید می دونم من هم الان حکم شما رو دارم اما نه من از هیجان کاذب درونتون دارم می گم نه اینکه انتقاد بد باشه نه انتقاد دیگه تقریبا مثل جوش بلوغ شده که تا به ۱۴و۱۵ سالگی می رسیم همه کم و زیاد تجربه اش می کنیم بسه بابا یک مشت آدم فاسد هوس ران عیاش شدید منتقدین وای به حال نسل آینده که بزرگانشون شهوت رانان و عیاشان امروزند!!! از همتون حالم به هم می خوره مثلا شما معترضین هستید وای به حال اونهایی که ظاهر تحصیل کرده و اهل مطالعه ای ندارند شاید انسانیت تو دنیای اونها بیشتر باشه البته حالمو به هم می زنید فعالین معترض انسان دوست!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:14  توسط یه آدم | 
همه آدم ها گرفتاری دارن اما خوب من می گم که نازی خانم بفهمه چرا یهو نیست و نابود می شم بد دوباره پیدا می شم 20 روزه نت نیومدم چون حسابی درگیر یک سری آدم بی ارزش بودم آدم هایی که می خوان سر به تن من نباشه و من همش به فکرشون هستم و نگرانشون ام همش سعی می کنم مشکلاتشون رو رفع کنم و اونها راه می رن از من بد می گن و چشم دیدن من رو ندارن! اما اون روز یه عالمه فکر کردم و اخلاقم رو کلی عوض کردم پر انرژی شدم و دارم به دوران اوج خودم بر می گردم دورانی که آدم ها رو انقدر دوست داشته باشم که دوستم دارن و 3/5 سال از زندگی مو صرف یه عده دوست نکنم و آخرش بفهمم تمام این 3/5 سال با تنفر و استفاده از بدترین لغات راجع بهم حرف زدن!!! دوباره دارم شاد و سرزنده می شم مثل قبل دوستی با این آدم هایی که دوستم ندارن و نداشتن و قکر می کردم کلی دوستم دارن
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:38  توسط یه آدم | 
دفتر تضعیف وحدت که این روزها تبدیل به وعده گاه هم اندیشان و دوستان کاملا هماهنگ شده به عنوان مجموعه اسبق انجمن های اسلامی دانشگاه های کشور این روزها به طرز شگرفی رفتارهای جمهوری اسلامی گونه از خودش بروز می ده جالبه که انتخابات!!!(انتصابات) این مجموعه ۴روز پیش انجام شده و باید بگم حضور حداقل ۵نفر از اعضای جدید انتصاب شده از اردیبهشت ماه مشخص و اعلام شده بود و کمتر کسی نیاز به این داره که خبر انتصابات ۹شهریور رو در دفتر تضغیف وحدت بخونه چون اکثر چیدمان از قبل اعلام شده بود. بازی جالبیه واقعا بیچاره افرادی که باورشون از این مجموعه و امثالش مثل قبله. به نظر من در مجموعه جشن های رمضان و شعبان و عید فطر و مبعث و ... باید از این مجموعه به عنوان نمای کوچکی از رفتار سیاسی جمهوری اسلامی و نمونه بارز نمایش قدرت تقدیر بشه! افتخار بزرگی است الگوبرداری بی عیب و نقص از دموکراسی بزرگی به نام جمهوری اسلامی!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:46  توسط یه آدم |